جمعه, 04 بهمن,1398 | |

اتاق خبر

آرشیو اخبار

یادداشت محمد میرزایی درباره فیلم «یک قناری یک کلاغ»/ روایتی شاعرانه از یک قصه بی شاخ و دم

یادداشت محمد میرزایی درباره فیلم «یک قناری یک کلاغ»/ روایتی شاعرانه از یک قصه بی شاخ و دم

فیلم، خیلی خوب است. یک قصه مشخص دارد که اصلن سطحی نیست. اما نه ساده. همه حرف هایش را به سادگی نمی‌زند و خیالت را راحت نمی‌کند....
بار اول که «در دنیای تو ساعت چند است؟» را دیدم، هنوز نقد آقای فراستی را ندیده و نخوانده بودم. می‌گویم «بار اول»، چون آنقدر این فیلم را دوست داشتم و دارم که بعدا چندین و چند بار دیگر هم دیدم و لذت بردم. بعد که نقد فراستی را خواندم، دیدم عجب! چقدر تعریف کرده از فیلم و چقدر تحویلش گرفته! از همان جا بود که از تعریف های فراستی خوشم آمد. یعنی نشد او از فیلمی تعریف کند و من ازش بدم بیاید. البته برعکسش صادق نیست. خیلی پیش آمده که فراستی از فیلمی بد بگوید و من دوستش داشته باشم.

من منتقد فیلم نیستم. فقط یک شاعرم که از قضا فیلم هم زیاد می‌بینم. امشب هم نشسته بودم به تماشای «یک قناری یک کلاغ» که برعکس، این بار، از قبل حرف های آقای فراستی را درباره اش شنیده بودم که توصیه کرده به دیدن این فیلم و گفته تنها فیلمی است که در این برهوت می‌شود دید! راست گفته. فیلم، خیلی خوب است. یک قصه مشخص دارد که اصلن سطحی نیست. عمق دارد و به تو اجازه می‌دهد که خودت را برسانی به این عمق. اجازه می‌دهد، اما نه ساده. همه حرف هایش را به سادگی نمی‌زند و خیالت را راحت نمی‌کند. دعوتت می‌کند به فکر کردن. باید حوصله کنی. ریتم فیلم آرام است و همین آرام بودن به تو اجازه فکر کردن می‌دهد. اجازه خیال کردن. اجازه تاویل کردن. اجازه گم شدنت در قصه و پیدا کردن خودت در قصه. اینکه بتوانی خودت را در قصه ای پیدا کنی، خیلی مهم است. موضوعی است که پیدایش نمی‌کنم بین این همه فیلمی که در سینمایمان ساخته می‌شود. این همه فیلمی که نهایتش یک قصه شاخ و دم دار را روایت می‌کنند با چند گره؛ آخرش گره ها را باز می‌کنند و گول می‌زنند و تمام. این همه فیلمی که هیچ جوابی برای «که چی؟» ندارند. این فیلم اما دارد. دنیای بزرگی دارد پشت قصه کوچکش. دیالوگ هایی دارد که سطحی نیستند و پسِ پشت دارند. دیالوگ هایی مثل «ترس تو سر شماست. شما دارید بیرون دنبالش می‌گردید ...» مثل «چه بودم من، وقتی پشت به آینه داشتم و غیظ کرده بودم؟ کاش خودم را می‌دیدم ...»

این حرف ها را بگذارید کنار فضای سنتی و قاب های رنگی شاعرانه؛ که لذت دیداری زیادی به مخاطب می‌دهد و چشمش را سرشار می‌کند.

«انگار این قصه رو قبلا همینجا دیده بودم. سال ها پیش از ما، تو همین خونه. سال ها بعد از ما، باز هم تو همین خونه. همیشگیه این قصه. مال همه ست. همه جا. هرجا که آدم باشه.» *

این فیلم شاعرانه را ببینید و لذت ببرید از شعر و سینما.


 * دیالوگ پایانی فیلم

محمد میرزایی بازرگانی/ فرهنگ نویس


  • یادداشت محمد میرزایی درباره فیلم «یک قناری یک کلاغ»/ روایتی شاعرانه از یک قصه بی شاخ و دم


محمد
شنبه, 20 آبان,1396
من از وقتی موزیک ویدئوشو با صدای هنگامه قاضیانی تناشا کردم مشتاقم برای فیلم

ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

وب سایت

آرشیو

جستجو

تبلیغات